نامه هفتاد و پنجم
سلام عزیز دل مامان
مامانی امروز اومده از شرح اون روز شیرین برات بگه
تو الان هستی و من دارم با خودت حرف میزنم نه با رویات
باورم نمیشه یه موجود تو دل من داره رشد میکنه و ازم تغذیه میکنه ........ حس غیر قابل توصیفیه
از بابایی برات بگم که خیلی ذوق داره.... روزی هزار بار سراغت رو ازم میگره و میپرسه نی نی خوبه؟
یادت باشه بعدا یه وقتی که دست بابایی رو دل مامانیه به افتخارش یه لگد محکم به دل مامانی بزنی تا بابایی هم بتونه حسش کنه
اما برات بگم از سه شنبه 28 خرداد
بعد از سه روز لکه بینی و صحبت با مامانای بهمنی بالاخره وسوسه شدم که برم بی بی چک بذارم البته ناگفته نمونه که صبح هم سه چهار بار حالم به هم خورد که من گذاشتم به حساب آلوچه ای که دیروز خورده بودم
ظهر رفتم داروخونه پیش عمه حمیده .... ازش چندتا شامپو خریدم و دو تا هم بی بی چک
اومدم خونه .... زیر گاز رو روشن کردم تا غذا گرم شه و بابایی رفت واسه نماز .... منم رفتم دسشویی
تا بی بی چک رو گذاشتم دیدم که مثل اینکه داره دو خطش قرمز میشه .... منم از ترس اینکه توهم باشه انداختش کنار وقتی که دوباره نگاهش کردم دیدم بـــــــــــــــله !!!!!! دو تا خط کاملا پررنگ
از دسشویی زدم بیرون بابات رو صدا کردم با ترس اونم داشت نماز میخوند
بیچاره فکر کرده بود سوسک اومده تو دستشویی
منم تو پذیرایی داشتم گریه میکردم
بابات که اومد و پرسید که چی شده یهو بهش بی بی چک رو نشون دادم و رفتم تو بغلش و کلی گریه کردم
اون روز نفهمیدیم ناهار چی خوردیم ساعت 20 دقیقه به 4 عصر زدیم بیرون که ازمایش بدیم
اما چه فایده که ازمایشگاهها 5 باز میکردن............. یه کم تو خیابونا گشتیم تا ازمایشگاه باز شد
تا 7 شب که جواب بدن دل تو دل بابات نبود ....... اومدیم خونه من خوابم برد ولی اون 6 زده بود بیرون و برگه ازمایش رو هم برده بود
نزدیک هفت بود اومد دنبال من و رفتیم جواب بگیریم
ولی جواب ساعت هفت و نیم حاضر میشد ........... تمام مدت رو تو ا زمایشگاه نشست تا بالاخره جواب مثبت رو گرفت
خیلی ذوق کرد ................. خیلی
الهی فدای این ذوق کردنهاش بشم
ایشالا زودتر بیای تو بغلش


نامه هفتاد و پنجم 
